|
خدمت کردن به طمع و خوف، خویشتن پرستیدن است نه حق پرستیدن. مذهب تشيّع براي بشريّت چيست؟ پروفسور هانْري كُرْبَنْ استاد و صاحب كرسي، شيعه شناس فرانسوي در تحت عنوان: بشارت مذهب تشيُّع براي بشريت چيست؟ يادداشتهائي براي مذاكره دربارۀ تشيّع در مقابل جهان امروز دارد كه بسيار لطيف و جالب است، و در آن اثبات ميكند كه: امام زمان كه مسند و مستند شيعه ميباشد همچون اعتقاد مسيحيان به روح خدا كه ضامن و نگهدارندۀ مذهب مسيحيّت صحيح بوده است، نگهدارندۀ قوام هستي بشر ميباشد كه نه تنها يگانه راه علاج براي جميع سنّيهاي جهان بلكه يگانه راه علاج براي جميع فرق عالم جز استناد به او نميباشد. و ظاهراً و باطناً مردم گيتي براي خلاصي و رهائي خود بايد صدور اين كيش را به مذهب خويش بپذيرند. او قريب چهل سال قبل كه با يكي از مقامات بزرگ كشور «اردن هاشمي» مصاحبهاي داشته است، در مختصر مذاكراتي كه با وي به عمل آورده است راه نجات و آرامش او را در بازگشت به مذهب شيعه و تلقّي به قبول «امام زندۀ غائب» مشخص ميكند و مستدلاّ براي وي در نوشتجاتي كه راجع به آن از خود باقي گذارده است بحث مينمايد. چون اين نوشتۀ كوتاه او متضمّن نِكاتي دقيق و عميق ميباشد در اينجا كه بحث ما به بهترين هديۀ جهان تشيّع براي تمام عالم كشيده شد، سزاوار است عين عباراتش را نقل كنيم، تا براي خردمندان و صاحبنظران راه تأمّل و دقّت در اين مطالب مستدلّ مفتوح گردد. وي ميگويد: مطالبي كه در جلسۀ گذشته (27 اكتبر 1959) مورد بحث قرار گرفت، از مصاحبهاي كه با يكي از شخصيّتهاي برجستۀ «اردُني» صورت گرفته بود، به اينجانب الهام گرديد. اين مصاحبه در اساس داراي جنبههاي سياسي ميباشد. ليكن لازم نيست كه خود را با آن مشغول سازيم. بلكه آنچه أساساً مورد نظر ماست وضعيّت معنوي و ديني است. به صورت كلّي آنچه به نظر من بايد مورد توجّه قرار گيرد سوال ذيل ميباشد: مسأله اين نيست كه بانظر خوش بيني يا بدبيني مواجه شدن، اسلام را با آنچه امروزه بدان «تَرقِّي» مينامند مورد مطالعه قرار دهيم. مفهوم آخر يعني «ترقّي» مدّتي است كه مورد شكّ بسياري از مردم مغرب زمين قرار گرفته است. لازم نيست از خود بپرسيم: چگونه ميتوان با جلو رفتن يك ترقّي فرضي هماهنگ بود؟ بلكه بايد از خود استفسار نمائيم: چگونه ميتوان با يك مصيبت عظيم معنوي كه ظاهراً قسمت زيادي از بشريّت را فرا گرفته است و بقيّه را در مورد خطر قرار داده، مواجه گرديد؟ آنچه در مورد يك شخصيّت اردني اسباب حديث است، اين است كه او نمونۀ بارزي است از يك شخصيّت شرقي كه در وجود وي مصيبتي كه در طيّ چند قرن تدريجاً در مغرب زمين ظهور يافت، در عرض چند سال پديد آمده است. اين بحران عمومي در معنويّت، نتيجۀ طريقي است كه غربيها حقايق معنوي و روابط آن را با خود مجسَّم ساختهاند. مقهور ساختن قواي طبيعت ميتوانست به خوبي با افزايش قواي معنوي توأم باشد. استيلاي بشر بر طبيعت و موفقيّتهاي آن بر ضدّ عالم روح - كه حتّي مفهوم آن را از بين برد- اين مسأله پيش ميآيد كه آيا اين امر را بايد اجتناب ناپذير دانست، يا بااستفاده از نيروهاي معنوي برتري با آن مواجه گرديد؟ اين سوالي است كه من از معنويّت اسلام خصوصاً معنويّت تشيّع مينمايم. اگر ما بتوانيم اين سوال را به پيش آوريم و بيان كنيم و آن را زنده نمائيم، امكان زيادي براي برتري بر قواي جمود كه بعضي از منتقدين از براي اسلام در مقابل «ترقّي» و «تطوّر» در مغرب زمين قائلاند، در دست داريم. 1) دو مفهوم نمونه «حلول» و «ترقّي». شخصيّت اردني مورد اشاره مينويسد: به عنوان يك مسلمان تابع، من ايمان عميقي به سُنّتي دارم كه در «سلطان» حلول نموده است لكن از آنجا كه با زمانۀ خود زندگي ميكنم، و با تعليم و تربيت اروپائي رشد يافتهام، ترقي به نظرم مقدور نيست مگر خارج از سُنَّت ديني! در دو جملۀ اين شخصيّت، «غرب» كاملاً مشهود است. چرا كه او چنان در افكار غربيان مستغرق گرديده كه تمام اصطلاحات آنان را اتّخاذ نموده است. الف) اين سوال پيش ميآيد كه براي وي معني «حُلُول» چيست؟ بدون شكّ معني آن همان است كه نزد غربيها يافت ميشود. زيرا در نتيجۀ تحيّرآوري در حالي كه همان ارادۀ منقطع ساختن تمثيلات مشهود را از روابطي كه ما را با گذشته مرتبط ميسازد درك نموده است. شور و هيجان قاتلان «خاندان هاشمي» را با مستي بيدين قاتلان «كيشان» كه از جمهوري خواهان إفراطي بودهاند، يعني آنان كه «لوئي شانزدهم» امپراطور فرانسه را به قتل رساندند، مقايسه مينمايد. شكّي نيست كه معني امپراطور در فرانسه از قديم الايّام بر روي مفهوم «حلول» نهاده شده بود. بدين معني كه امپراطور «تقديس يافتۀ خداوند» بود و در شخص وي حلول الُوهيَّت در جامعۀ انساني انجام ميپذيرفت. كافي است كه رسائل «سَنْ ژُوسْتْ Saint just » را بخوانيم تا ببينيم چگونه اعضاي شوراي ملّي فرانسه، كاملاً بر اين امر واقف بودند. مرگ امپراطور در واقع انقطاع اين حلول الُوهيَّت در جامعه محسوب ميگشت. لكن نميتوان بدين طريق تفكّر نمود بدون اينكه از تعريفهاي رسمي شوراهاي ديني مسيحي بعد از قرن چهارم كه دو طبع «لاهوت» و «ناسوت» را در شخص انسان اُلوهي يا حضرت مسيح علیه السلام يكي ميدانند، استفاده به عمل آمده باشد. اين طريقي است كه اسلام هميشه در مقابل آن ايستاده است. اگر بتوان نشان داد چگونه تحقير و دنيوي ساختن يك مفهوم مذهبي، منجر به يك مصيبت عظيم ميگردد، ميتوان پرسيد كه أوَّلاً آيا اين خطر از ابتدا در خود مفهوم وجود نداشته؟ و ثانياً آنان كه از آغاز بدين مفهوم اعتقاد نداشتهاند، آيا بايد مخالف انتظار بدان سر فرود آورند، يا با آن مواجه گرديده و عليه آن مبارزه نمايند؟ بـا بيان مطلب به صورت اختصار ميگوئيم كه «امامشناسي شيعه» "L'imamologie shi'ite" در اين جا ميتواند مورد تفكّر و تعمّق قرارگيرد، زيرا آيا اين نظر شيعه صراط مستقيم بين «وحدتبيني انتزاعي اسلام سنِّي» و «حُلوليَّت كليساهاي رسمي مسيحي» نيست؟ به علماي روحاني جوان شيعۀ عهد معاصر ميتوان زمينۀ پرثمري را براي تحقيق پيشنهاد كرد: مطالعۀ نوشتههاي غربيها دربارۀ تاريخ عقايد كليساها و تأييد اين امر كه «امام شناسي» با همان مسائلي مواجه شد كه مسيحيّت در مقابل خود يافت، لكن اين مسائل را به نحوي حلّ نمود كه كاملاً با طريق رسمي كليساها مخالف، و برعكس با طريق عرفائي كه با مسيحيّت وابستگي دارند، مشابه است. خلاصۀ مطلب از اين قرار است: كليّۀ مردم مغرب زمين تماسّ با خداوند را در واقعۀ تاريخي - كه آن را به صورت حلول ميفهمند- جستجو نمودهاند، در حالي كه اسلام شيعه، اين تماسّ را در «تجلِّي و ظهور و مَظْهَرِ حَقّ» كه مخالف با تصوّر حلول طلبهاي رسمي است ميطلبد. پس اگر اين عقيده -يعني حلول- در بحران فعلي وجدان مردم مغرب زمين دخيل ميباشد، آيا تشيّع مطالب جديدي در بر ندارد كه در اين مورد إشاعه دهد، مطالبي كه با افكار اسلام سنِّي مغايرت دارد؟ همانطور كه مسيحيّت بدون «مسيح» ممكن نيست، تشيّع بدون «امام شناسي» نيز قابل تصوّر نيست. اگر مردم مغرب زمين مسيحيّت را رها نمودهاند، تقصير از روش مسيح شناسي آنان باشد، (يا از اين جهت كه راه اشخاصي را طيّ ننمودهاند كه در قرون متمادي معتقد به يك «حلول معنوي» كه به تجلّي بسيار نزديك است بودهاند). اگر يك مسلمان سُنِّي تحت تأثير افكار غربيها قرار ميگيرد به دليل نداشتن «امام شناسي» است، زيرا اين روش صواب از براي تصوّر رابطۀ بين خداوند و انسان است، و روش صحيح از براي مواجه شدن با لاأدْرِيُّون. ب) شخصيّت اردني مزبور، إعلان مينمايد كه «با عصر خود زندگي ميكند» (يا امروزي است)! افسوس كه اين يكي از متداول ترين و در عين حال احمقانهترين اصطلاحاتي است كه در مغرب زمين إشاعه يافته است. يك شخصيّت قوي مجبور نيست با زمان خود زندگي نمايد، بلكه او بايد زمان خودش باشد. بديهي است كه اين موضوع، مسألۀ زمان و معني زمان و تاريخ را به پيش ميآورد. اين مطالب قبلاً در مغرب زمين مطرح گرديده، و شديدترين منتقدين «تطوّر» و «اصالت تاريخ» و «أصالت اجتماعيّات» از اينجا سرچشمه گرفتهاند. مقصود ما از مكتب «أصالت تاريخ» مكتبي است كه معتقد است تمام فلسفه و الهيّات را بايد به وسيلۀ لحظهاي كه در تقويم تاريخ ظهور نموده است، بيان نمود. در چنين طرز بياني، ديگر چيزي جز گذشته باقي نميماند. و مقصود ما از مكتب «اصالت اجتماعيّات» مكتبي است كه تمام فلسفه را به وسيلۀ ساختمان اجتماعي كه در دامن آن اين فلسفه به وجود آمده است، بيان مينمايد. اگر صور معنوي فقط «ساختمان فوقاني» يك لحظۀ تاريخي يا يك بنياد اجتماعي باشد طبعاً ديگر ارزش معرفتي نداشته و ما را به حال لَاأدْرِيُّون درميآورد. ميخواهم متذكّر گردم كه من تحقيقي دربارۀ يك انتقاد جالبي از مفهوم زمان به وسيلۀ «علاء الدَّولة سِمناني» منتشر ساختهام. سمناني دربارۀ آيۀ «سَنُرِيهِمْ آياتِنَا...» بين زمان أنفسي و زمان آفاقي، امتياز قائل ميگردد. اگر از اشارات مشابه به گفتار اين عارف بزرگ پيروي نموده و از آن استفاده نمائيم، ميتوانيم با سفسطهاي كه «ترقّي» را با «سُنَّت ديني» متقابل و متضادّ ميداند مواجه گرديم. زيرا اين سفسطه، اين دو مفهوم را تغيير داده و در يك سطح قرار ميدهد، در حالي كه مربوط به مراتب مختلفند. لكن شكّ نيست كه يكي از مفاهيم «سُنَّت ديني» خود مسئول اين تسطيح ميباشد. * * * 2) تركيبهاي ممتنع. بيشك به دليل اين تسطيح كه اين فرد اُردني بدون انتقاد پذيرفته است، خود را در مقابل يك تركيب و امتزاج غير ممكن مشاهده مينمايد. به قول وي: «مانند تمام برادران عرب و مسلمان خود هنگامي كه به تفكّر ميپردازيم، در يك داستان ستمگر و بيرحمي زندگي ميكنيم. آيا ممكن است خداوند را از بين نبرد در حاليكه سعي ميكنيم دين را از يك نظم اجتماعي كه محكوم به ترقّي فنّي و علمي جديد است، جدا سازيم؟ در اسلام دين و اجتماع با يكديگر آميختهاند، و وجود هر يك مستلزم وجود ديگري است. و فقط به وسيلۀ اتّحاد غير قابل انفكاك با ديگري داراي هستي است. آيا ممكن است خود را متجدّد سازيم بدون اينكه خود را لعنت نموده باشيم؟» پيشنهاد من اين است كه دربارۀ مطالب ذيل تفكّر نمائيم: الف) عجيب است كه مسلماني خود را در معرض خطر انديشههائي احساس نمايد كه فرياد «نيچه» در قرن گذشته بود. يعني «خدا مرده است». اين ندا شايد در ميان تمام مردم مغرب زمين منعكس است! بحث امتياز بين باطن و ظاهر اين مطلب: يعني پديده شناسي Laphenomenologie آن طولانيتر از آن است كه بتوان در اين موقع مطرح نمود، لكن نظر «نيچه» نتيجۀ اعتقاد به حلول است چنانچه در كليساها بدان اعتراف ميشود (يعني اتّحاد أقانيم انسان و الوهيَّت) آنجا كه نه حلول در بين است و نه تجسّد، بلكه «تجلّي» همه جا حكمفرماست. چگونه ميتوان «خداوند را كشت»؟ اين جمله براي يك عارف مسيحي فاقد هرگونه معني است، لكن اين رجل اردني بدون شكّ هيچگاه از عرفان بوئي نبردهاست. ب) جنبۀ ديگر، هم جنسي لاهوت و ناسوت در واقعيّت در كليساي كاتوليك به سلسله مراتب موسسه، براي كليسا يعني پاپ و اسقُفها، انتقال يافت. بايد هميشه حادثۀ بازجوي بزرگ محكمه روحاني را در كتاب " "Grand Inquisiteur" «برادران كارامازاف دستويوسكي» "Karamazov de. dostoievski" براي درك معني اين موضوع دوباره مطالعه قرار گيرد. دين به عنوان كليسا، ارادۀ از براي قدرت گرديد، و روساي كليسا مقام الهام آسماني را اخذ نمودند، و روح افراد را در قدرت خود محبوس ساختند. اگر انسان پديده و كليسا را نشناسد، پديدۀ «جامعههاي ديكتاتوري» امروز را نخواهد فهميد، اين جامعهها جنبۀ دنيوي و عرفي تشكيلات كليسا ميباشد، لكن زبان هر دو شباهت عجيبي به يكديگر دارد، و اين است مقصود ما هنگامي كه ميگوئيم: «حلول اُلُوهيّت» تبديل به «حلول اجتماعي» گرديده است. آيا شباهتي بين اين پديده كه دين و كليسا را يكي ميداند و اسلام- چنانكه اين شخصيّت اردني به معني «دين و جامعه با يكديگر آميخته» تصوّر مينمايد - وجود دارد؟ آيا ممكن است خود را متجدّد سازيم بدون اين كه خود را لعنت نموده باشيم؟ اگر اين موضوع را در پرتو مسيحيّت معنوي مغرب زمين كه مخالف با مسيحيّت كليساهاست و آنان را اجتماعي نمودن دين ميداند (مانند سنّت «يواخيم فلورا» و «بوهمه» و «سويدنبورگ» و «استانير» مينگريستيم ميتوانيم بگوئيم كه «خطر لعنت» «مرگ خداوند» بطور واضح از عدم تشخيص بين دين و جامعه و يكي دانستن آنها به وجود ميآيد، و نه به هيچ وجه از افتراق و امتياز بين آن دو. در اين عصر در مغرب زمين، شاهد اصرار و پافشاري روزافزوني دربارۀ اهميّت «شهادت اجتماعي» هستيم و كاتوليكها قبل از هر چيز و منحصراً از ايمان به كليسا سخن ميرانند و بيداري ديني را با سياست كليسائي اشتباه ميكنند. بنظر من اين آميختگي بزرگترين خيانت و بيوفائي به معنويّت است. كليسا نيست كه ايمان و حيات ابدي ميبخشد. هر نوع و فرقهاي كه آن كليسا باشد. هنگامي كه اين شخصيّت اردني از تركيب ممتنع سخن به ميان ميآورد،ميتوان به وي گفت: بلي اين تركيب غير ممكن است. لكن مسأله اين نيست، و نبايد براي انجام آن كوشش نمود. * * * 3) دربارۀ پيام جديدي از معنويَّت تشيُّع. به نظر من اين فكر از آنچه كه گذشت سرچشمه ميگيرد. تا در مقابل مفاهيمي كه قبلاً تجزيه و تحليل گرديد و تا حدي كه قادر هستيم شاهد جريان پيدايش آن باشيم، ميتوانيم كوشش نمائيم تا در مطالب تفكّر شيعه يك مشاهدۀ واضح و روش معنوي جستجو نمائيم، مشاهدهاي كه بر نا اميدي امروزۀ بشر تفوّق مييابد و آن را از ميان بردارد. الف) پيغمبر شناسي و امامشناسي. آنچه تشيّع دربارۀ شخصيّت «دوازده امام» (ائمۀ اطهار) براي خود تبيين نموده كه نه «حُلُول» است كه «هبوط خداوند» را در تاريخ تجربي در بردارد، و نه عقايد لاأدْرِيّه كه انسان را با عالمي كه خداوند آن را ترك نموده است، مواجه ميسازد، و نه «وحدت بيني انتزاعي اسلام سنِّي» كه بعد بينهايتي بين خداوند و انسان به وجود ميآورد. وضع فعلي جهان ما را وادار مينمايد كه بار ديگر دربارۀ «صراط مستقيم» بين «تشبيه» و «تعطيل» تفكّر نمائيم. آنچنان است كه مسائل حقيقت و مفاهيم بسيط متعالي را قبل از آنكه در راهها و جهتهائي كه پيش گفتيم افتاده باشند، بكر و تازه طرح كنيم. زيرا كه آن حقايق بسيط متعالي پس از انحرافات فوق الذّكر، موجب در هم شكستن روح بشر امروزي كه ما هستيم گرديده است. شما سنَّتهاي أوَّليهاي را كه سيماي حقيقي و معنوي حضرت رسول اكرم و ائمۀ اطهار در آن رسم شدهاند، بهتر از من ميشناسيد و درك ميكنيد. اكنون براي شما تجربۀ نوين و عميق روحي است اگر آماده باشيد كه آن سيماهاي بكر اوليّه را، از خلال ادراك يك تفكّر غربي و مسائلي كه براي او در اين باب طرح ميشوند، بازخوانيد و نظاره كنيد. خاصّه كه اين تفكّر غربي، آن تصاوير معنوي را همهجا حتي تا سرزمين شرق و روح شرقي كه سرچشمۀ آن است، با خود همراه دارد. اما اگر مقامات مسئول «فلسفۀ الهي اسلام» خود را در زندان و زنجير افكار متعصّبانه و متحجّر محبوس نمايند و از طرح مسائل جديد امتناع ورزند و نخواهند با شاگرد فلسفۀ غرب كه با عشق و علاقۀ باطني بدانها نظر دوخته و در آرزوي حل آن مشكلات تلاش و مجاهدت ميكند، دمساز شوند، آن وقت آيا مستوجب هرگونه قضاوتهاي سخت و ناهنجاري كه نسبت بدانها جاري ميشود نخواهند بود؟ ب) مفهوم غيبت. اصل و حقيقت «غيبت» هرگز در چهارچوب درخواستهاي دنياي امروز در معرض تفكّر عميق قرار نگرفته است. كاملاً بجاست كه حقيقت مزبور با توجّه خاص به نكتهاي كه توسّط «مفضَّل» اعلام گرديده و ميگويد: «باب دوازدهم بر اثر غيبت امام دوازدهم در پردۀ غيب و نهان مستور گرديده است» مورد توجّه قرار گيرد. معني اين امر به عقيده اينجانب چشمهاي است بينهايت و ابدي از معاني و حقايق. در حقيقت تِرْياق قاطعي است در برابر هرگونه سموم (سوسياليزاسيون) و (ماترياليزاسيون) و عامّه پسند كردن اصل و حقيقت معنوي، و همچنين تِرياقي است ضدّ آنچه در صدر مقاله ابراز گرديد. به عقيدۀ حقير حقيقت غيبت، اساس و بنيان اصيل سازمان جامعۀ اسلامي است و بايد به منزلۀ پايگاه معنوي غيبي تلقّي گردد و از هرگونه تبديل و تحوّل و تجسّم به صور مادّي و اجتماعي در سازمانهاي اجتماعي، مصون و محفوظ بماند. به همان گونه حقيقت مزبور ترياق پديدۀ كليسا (روحانيّت) در مغرب زمين محسوب ميشود، و تمايل آن از جهت تظاهر و تجسّم اجتماعي حقيقت الهي در اجتماع و كليّۀ عواقبي كه چنين طرز فكر در بر دارد صورت پذير ميگردد، به همان نسبت ميتواند براي رفع تشويش و نگراني و حلّ مشكلي كه براي همكار و دوست اردني ما طرح گرديده بشود. زيرا كه او نيز اسلام را اختلاط و ابهام «مذهب و جامعه» تلقّي نموده است. به نظر اينجانب غيبت متضمّن حقيقت چنان روشني است كه هرگز اجازۀ چنين ابهام و اغتشاش فكري را نميدهد و ميتواند تنها علاج چنين تشويش و درهم ريختگي - اگر پيش آمد - محسوب شود. به نظر اينجانب «معنويّت اسلام» تنهابا «تشيّع» قابل حيات و دوام و تقويت ميباشد، و اين معني در برابر هرگونه تحوّل و تغييري كه جوامع اسلامي دستخوش آن باشند استقامت خواهد كرد. ج) «امام زمان». مفهوم اعلائي است كه مكمّل مفهوم غيبت ميباشد، ولي كاملاً مرتبط به شخصيّت امام غائب است، اينجانب مفهوم «امام غائب» را با روح غربي خودم به نحو تازه و بكري احساس و ادراك ميكنم و چنين به تفكّر و دلم الهام ميشود كه رابطۀ حقيقي آن را با حيات معنوي بشر وابسته ميدانم. گوئي اين رابطه در خاطر من جائي حقيقي گرفته است، به منزلۀ يك دستورالعمل باطني و معنوي كه هر فرد مومني را بنفسه با شخصيّت امام قرين و همراه بشناسد و سلسلهاي از جوانمردان معنوي و آئين فتوت از بين رفته را بازيافته باشد، به شرط آنكه اين حقيقت أخير را با شرائط و امكانات روحي امروز وفق بدهيم. به نظر اينجانب اين رابطۀ خصوصي ارواح با امام غائب، تنها ترياق بر ضدِّ مختلط ساختن حقيقت دين است. حيثيّت امام و اقرار او مانند اصالت حياتش منحصراً معنوي است. و هم اينچنين است توجّه ما به تعليمات ائمّهاي كه ظهور كرده و اكنون در عالم معني زيست ميكنند. مستشرقيني كه مذهب تشيّع را به منزلۀ يك مذهب متمركز و استبدادي معرفي كردهاند مسلّماً دچار گمراهي و اشتباه عظيم گرديدهاند، و اين طرز فكر از مفهوم كليسا و روحانيّت مسيح، در ذهن آنان به قرينۀ فكري وارد شده است. آنچه بيش از همهچيز جلب توجّه ميكند در نزد عرفاي شيعه مانند «حيدرآملي» تشبيهي است كه بين امام غائب و «فارقليط» و استشهاد او به انجيل يوحَنَّا (انجيلچهارم) صورت گرفته، و هرگز چنين تلاقي فكري و معنوي بدين وضوح سابقه ندارد. 1) بايد عرض و اعلام كنم كه مفهوم فارقليط Paraclet به معني نجات دهنده، خـاصِّ معتقدات مسيحي است كه در حاشيۀ كليسا و روحانيّت، حيات گرفتهاست. 2) مفهوم فوق حاكم بر منظرهاي از «معادشناسي» است كه مشترك بين مسيحيّون معنوي و معتقدان پاك مذهب تشيّع است. و منظور ما در اين باب حوادثي كه طيّ زمانهاي ممتدّ و قرون متوالي اتّفاق خواهد افتاد، نيست. بلكه منظور يك مرحلۀ بريدگي و قطع و فراقي است با يك دنياي ريائي و كور باطن. مفهوم «معادشناسي» عاملي است كه هر لحظه سمت و جهت به اصطلاح تاريخي را قطع ميكند و از نظر من، معني حيّ و زندۀ حضور امام غائب است، به معني جهت عمودي و صعودي نداي نفي مطلقي است كه در برابر كليّۀ مظاهر ريائي و كور باطني بشر و نسخ حقيقت معنوي قرار گرفته باشد. 3) به عقيدۀ من شايسته است كه متعلّمان و طلاّب جوان مذهب شيعه، جريانهاي معنوي مغرب زمين را از آغاز قرون وسطي تا امروز، يعني نوشتهها و حقايقي را كه تحت عنوان كلّي مذهب باطني Esoterisme شناخته شده است، مطالعه نمايند. به عقيدۀ حقير شايسته ومفيد خواهد بود كه در مناظرات و گفتگوهاي آينده منظـور «معادشنـاسي» را مورد مطالعه و تفكّر دقيق قرار داده و به تدقيق آن بپردازيم. جاي ترديد نيست كه رموز و كنايات و اشاراتي كه در ادبيّات عرفاني براي تبيين حقايق معنوي بكار ميرود همواره در معرض فرسودگي و سقوط قوّۀ تبيين قرار گرفته است. ولي تكليف و وظيفۀ احياء دائمي آن بر عهدۀ مومن و مسلمان حقيقي است. مطلب اين است كه آنچه پير و فرسوده ميشود ارواح آدميان است نه اصل رموز و كنايات و اشاراتي كه مبيِّن و مبشِّر حقيقت است. * * * تفكّرات فوق از ناحيۀ مردي از مغرب زمين تراوش كرده لكن به همين دليل كه از طرف او در مجاورت و از طريق معاشرت با حقايق تشيّع انجام گرفته، خاصّه از اين بابت كه يك فرد مشتاق و محقِّق مغرب زمين، حقايق معنوي و بشارتهاي تشيّع را در دل خود جذب كرده و آن را در كورۀ ذوق و فلسفۀ خود وارد ساخته- بلي از اين بابت خاصّ- ميتواند شاهد مطمئن و با ايماني نسبت به امكانات و مكنونات زندۀ مذهب تشيّع باشد. من اكنون با كسب اجازه اين سوال را طرح ميكنم و از شما ميطلبم كه مرا ارشاد كنيد: آيا به نظر شما مذهب تشيّع اماميّه Dushtisme de Limamisme بشارتي و حقيقتي براي نجات امروزي جهان بشر دارد يا خير؟! در اين زمينه اجازه بفرمائيد اضافه كنم كه «اجتهاد» ما به عنوان محقِّق علوم با «تكليف معنوي» ما به عنوان انسان مطلق بهم آميخته است و افتراقي ندارد. در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست هرجا كه هست پرتو روي «حبيب» هست پروفسور هانري كربن تهران - 8نوامبر 1960 ميلادی |
| منبع : امام شناسی ج 18 ص 242 |
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ ساعت 11:0 توسط قاسم نامنی
|
سلام .این وبلاگ شامل موضوعات عرفانی و ادبی است .سعی بر آن داریم تا با جمع آوری مطالب عرفانی و همچنین نوشته هاو مقالات, آنها را جهت استفاده در اختیار بازدید کنندگان محترم قرار دهیم . قاسم نامنی_کارشناسی ارشدعرفان اسلامی